المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

139

مروج الذهب ( فارسى )

باز گفت و شكايت وى بدانست بگفت تا او را در محلى فرود آرند و نكو دارند ، آنگاه وزير و كاردار ميمنه و كاردار قلب و كاردار ميسره را احضار كرد . اينان كسانى بودند كه براى حادثات معين شده بودند و هنگام جنگ هر كدامشان حدود و وظايف و صلاحيت خويش بدانستند . شاه بفرمود تا هر كدام بكاردار خود در آن ناحيه بنويسند ، كه هر يك را در آنجا نماينده‌اى بود . آنها به نمايندگان خود در خانقوا نوشتند كه تفصيل قضيهء تاجر و خادم را گزارش كنند شاه نيز بنمايندهء خود در آن ناحيه چنين دستور داد . قضيهء خادم و تاجر شهرت داشت و شايع بود و نامه‌ها با استران بريد بتأييد گفتهء تاجر رسيد زيرا ملوك چين در همه طرق قلمرو خود استران زين كرده نعل زده براى بردن اخبار و خريطه‌ها آماده دارند . پس شاه كس فرستاد و خادم را احضار كرد و چون بحضور رسيد همهء امتيازات وى را بگرفت و گفت : « تاجرى از ديارى دور دست آمده و راهها پيموده و در خشكى و دريا بقلمرو شاهان گذشته و كس متعرض او نشده و باميد وصول بكشور من بوده و به عدالت من اعتماد داشته ، با او چنين رفتار كردى كه وقتى از قلمرو من برود از رفتار من ببدى ياد كند . مطمئن باش اگر احترام سابق تو نبود خونت مىريختم ولى ترا عقوبتى كنم كه اگر شعور داشته باشى از كشتن بدتر است كه كار مقبرهء شاهان قديم را به تو واميگذارم زيرا از تدبير امور زندگان و انجام دادن وظايفى كه به عهده داشته‌اى عاجز بوده‌اى » ، و تاجر را نكو داشت و او را به خانقوا باز فرستاد و به دو گفت اگر خواهى قسمتى از كالاى خود را كه براى ما انتخاب كرده‌اند به قيمت خوب به فروش و گر نه اختيار مال خود را دارى اگر خواهى بمان و هرطور دلخواه تست معامله كن و بخير و خوشى هر جا ميخواهى برو و خادم را بمقبرهء ملوك فرستاد . مسعودى گويد : و هم از عجايب اخبار ملوك اينست كه مردى قرشى از فرزندان هبار بن اسود در آن روزگار كه فتنهء صاحب الزنج در بصره رخ داد و معروفست ، از شهر سيراف برفت . وى مردى خردمند و از خداوندان نعمت و مكنت شهر بود و